حکايت
حکايت
زاهدی مهمان پادشاه شد، چون به طعام بنشستند کمتر از آن خورد که ارادت او بود و
چون به نماز برخاستند بيش از آن کرد که عادت او تا ظن صلاحيت در حق او زيادت
کنند.
ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی
کاين ره که تو می روی به ترکستان است
چون به مقام خويش آمد سفره خواست تا تناولی کند . پسری صاحب فراست داشت
گفت : ای پدر باری به مجلس سلطان در طعام نخوردی؟ گفت : در نظر ايشان چيزی
نخوردم که بکار آيد . گفت : نماز را هم قضا کن که چيزی نکردی که بکار آيد.
تا چه خواهى گرفتن اى مغرور
روز درماندگى به سيم دغل
زاهدی مهمان پادشاه شد، چون به طعام بنشستند کمتر از آن خورد که ارادت او بود و
چون به نماز برخاستند بيش از آن کرد که عادت او تا ظن صلاحيت در حق او زيادت
کنند.
ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی
کاين ره که تو می روی به ترکستان است
چون به مقام خويش آمد سفره خواست تا تناولی کند . پسری صاحب فراست داشت
گفت : ای پدر باری به مجلس سلطان در طعام نخوردی؟ گفت : در نظر ايشان چيزی
نخوردم که بکار آيد . گفت : نماز را هم قضا کن که چيزی نکردی که بکار آيد.
اى هنرها گرفته بر آف دست
عيبها برگرفته زير بغلتا چه خواهى گرفتن اى مغرور
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 22:9 توسط حمدی
|