درويشی را شني دم که در آتش فاقه می سوخت و رقعه بر خرقه همی دوخت و
تسکين خاطر مسکين را همی گفت :
به نان قناعت آنيم و جامه دلق
آه بار محنت خود به ، آه بار منت خلق


کسی گفتش : چه نشينی که فلان درين شهر طبعی کريم دارد و کرمی عميم ، ميان

به خدمت آزادگان بسته و بر در دله ا نشسته . اگر بر صورت حال تو چنانکه هست
وقوف يابد پاس خاطر عزيزان داشتن منت دارد و غنيمت شمارد . گفت : خاموش که


در پسی مردن ، به که حاجت پيش کسی بردن .

همه رقعه دوختن به و الزام آنج صبر
آز بهر جامه ، رقعه بر خواجگان نبشت

حقا آه با عقوبت دوزخ برابر است

رفتن به پايمردى همسايه در بهشت

گلستان شیخ سعدی علیه الرحمه