حکايت
درويشی را شني دم که در آتش فاقه می سوخت و رقعه بر خرقه همی دوخت و
تسکين خاطر مسکين را همی گفت :
به نان قناعت آنيم و جامه دلق
آه بار محنت خود به ، آه بار منت خلق
وقوف يابد پاس خاطر عزيزان داشتن منت دارد و غنيمت شمارد . گفت : خاموش که
آز بهر جامه ، رقعه بر خواجگان نبشت
تسکين خاطر مسکين را همی گفت :
به نان قناعت آنيم و جامه دلق
آه بار محنت خود به ، آه بار منت خلق
کسی گفتش : چه نشينی که فلان درين شهر طبعی کريم دارد و کرمی عميم ، ميان
به خدمت آزادگان بسته و بر در دله ا نشسته . اگر بر صورت حال تو چنانکه هستوقوف يابد پاس خاطر عزيزان داشتن منت دارد و غنيمت شمارد . گفت : خاموش که
در پسی مردن ، به که حاجت پيش کسی بردن .
همه رقعه دوختن به و الزام آنج صبرآز بهر جامه ، رقعه بر خواجگان نبشت
حقا آه با عقوبت دوزخ برابر است
رفتن به پايمردى همسايه در بهشت
گلستان شیخ سعدی علیه الرحمه
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 1:14 توسط حمدی
|