حکايت
شبی ياد دارم که ياری عزيز از در درآمد . چنان بی خود از جای برجستم که چراغم به
آستين کشته شد .
سرى طيف من يجلو بطلعته الدجى
شگفت آمد از بختم آه اين دولت از آجا؟
نشست و عتاب آغاز کرد که مرا در حال بديدی چراغ بکشتی به چه معنی ؟ گفتم :
به دو معنی : يکی اينکه گمان بردم که آفتاب برآمد و ديگر آنکه اين بيتم به خاطر بود .
چون گرانى به پيش شمع آيد
خيزش اندر ميان جمع بكش
ور شكر خنده اى است شيرين لب
آستينش بگير و شمع بكش
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 0:24 توسط حمدی
|