حکايت
حکايت
پيرمردی حکايت کند که دختری خواسته بود و حجره به گل آراسته و به خلوت با او
نشسته و ديده وو دل در او بسته و شبهای دراز نخفتی و بذله ها ولطيفه ها گفتی ،
باشد که موانست پذيرد و وحشت نگيرد . از جمله می گفتم : بخت بلندت يار بود و
چشم بخت بيدار که به صحبت پيری افتادی پخته ،پرورده ، جهانديده ، آرميده ، گرم و
سرد چشيده ، نيک و بد آزموده که حق صحبت می داند و شرط مودت بجای آورد ،
مشفق و مهربان ، خوش طبع و شيرين زبان .
تا توانم دلت به دست آرم
ور بيازاريم نيازارم
ور چو طوطى ، شكر بود خورشت
جان شيرين فداى پرورشت
نه گرفتار آمدی به دست جوانی معجب ، خيره رای سرتيز ، سبک پای که هر دم
هوسی پزد و هر لحظه رايی زند و هر شب جايی خسبد و هر روز ياری گيرد .
وفادارى مدار از بلبلان ، چشم
آه هر دم بر گلى ديگر سرايند
خلاف پيران که به عقل و ادب زندگانی کنند نه بمقتضای جهل جوانی.
ز خود بهترى جوى و فرصت شمار
آه با چون خودى گم آنى روزگار
گفت : چندين برين نمط بگفتم که گمان بردم که دلش برقيد من آمد و صيد من شد .
ناگه نفسی سرد از سر درد برآورد و گفت : چندين سخن که بگفتی در ت رازوی عقل
من وزن آن سخن ندارد که وقتی شنيدم از قابله خويش که گفت : زن جوان را اگر
تيری در پهلو نشيند ، به که پيری .
زن آز بر مرد، بى رضا برخيزد
بس فتنه و جنگ از آن سرا برخيزد
فی الجمله امکان موفقت نبود و به مفارقت انجاميد . چون مدت عدت برآمد نکاحش
بستند با جوانی تند و ترشروی ، تهيدست ، بدخوی ، جور و جفا می ديد و رنج و عنا
می کشيد و شکر نعمت حق همچنان می گفت که الحمدلله که ازان عذاب برهيدم و
بدين نعيم مقيم برسيدم .
با اين همه جور و تندخويى
بارت بكشم آه خوبرويى
با تو مرا سوختن اندر عذاب
به آه شدن با دگرى در بهشت
بوى پياز از دهن خوبروى
نغز برآيد آه گل از دست زشت